Exclusive Eyewitness from Iran #iranelection (please Translate)

ساعت ۹:۳۰ میدون امام‌خمینی بودم. توی قطار راننده خیلی مودبانه گفت: به فرمان پلیس به دلیل مسائل امنیتی، ایستگاه‌های بهارستان و  ملت نگه‌نمی‌داریم. مردم یه کم پچ پچ کردند. از میدون امام تا خود بهارستان کلن مامور بود. چندتایی ماسک زده. میدون امام پر از یگان ویژه. ولی بقیه‌‌ی راه لباس شخصی بودند. خصوصن دم مساجد و چراغ‌های مهتابی سبز نیمه‌ی شعبان. خیابون اکباتان رو بسته بودند روی ماشین. 
،بالای میدون بهارستان، کنار ایستگاه اتوبوس سر و صدا شد. نزدیک ۱۰. رفتم نزدیک. خانمی داشت فرار می‌کرد. مردی!!! شایدم حیوانی بدنبالش. با لگد هی می‌زد بهش، آخر زن خورد زمین. جوونی رفت کمک. رستگار شد. مردم … حیوانی هم به اسم من، عین بز وایستاده بود، نگاه می‌کرد. نتونستم برم جلو. خیلی می‌ترسیدم. توی مترو داشتم قرآن گوش می‌دادم. کدیور گفته بود: این قرآن و نهج‌ابلاغه ما را دلیر کرده است. ولی من دلیر نیستم. من ترسوام. این صحنه هم اضافه شد به خاطرات خوش ما. حس می‌کنم این صحنه‌ها باعث می‌شند آدم‌ها کور و کر بشند. دروغگو بشند. چون قبول‌شون سخته که بی‌غیرت باشی. که بی‌ایمان باشی. که این قران و قیامتی که ازش می‌گی، به شون هیچ اعتقادی نداری. خلاصه این امتحان رو هم رد شدیم
کتک خوردن اون زن، باعث شد مردم هو کنند داد بزنند. و برند به سمت جمهوری. یه کله شعار می‌دادند از اون به بعدالله اکبر مرگ بر دیکتاتور 
باورتون می‌شه؟ مرگ بر دیکتاتور. توی پیاده‌رو. می‌اومدند با موتورشون از کنارشون رد می‌شدند لباس‌شخصی‌ها. با موبایل‌شون فیلم می‌گرفتند. ولی مرگ بر دیکتاتور قطع نشد. نزدیک‌های سعدی لش‌ها اسپری زدند. ریختیم تو کوچه‌ها.  خانمی می‌گفت دستش می‌سوزه به خاطر اسپری. گفته بودند کرم نزنید… یه خانمی داد زد: مرگ بر خامنه‌ایی… می‌دونید چند می‌ارزید؟ آخه امروز و اونجا واقعاً وحشتناک بود. می‌لولیدند تو هم بی‌شرف‌ها. محیط افتضاح ترسناک بود. فیلم نشد بگیرم. و همه‌ی این شعارها، تنها به خاطر اون خانم بود که کتک خورد. حساب دو دو تا چهارتا نیست زندگی. چیزی که همیشه بی‌ایمانی رو توجیه می‌کنه
بر گشتیم سر همون چهار راه. شاید ۱۵ سال داشتند. دست‌شون شلاق بود. یاد پسر بچه‌های افریقایی افتادم که اسلحه می‌دند دست‌شون. سعدی پل عابر رو بسته بودند. رفتم اونور خیابان دوباره به سمت بهارستان. و این دفعه دیگه زنی نبود بهای ۱۰ دقیقه فریاد ما رو بپردازه. دوباره سعدی. رفتیم پایین. تا میدون. خبری نبود. یه سری جوون بودند کنار ایستگاه مترو. منتظر
با چند نفر دیگه رفتیم سمت بازار. می‌دونستند که قرار بهارستان بود، بعد امام، بعد بازار. تو پیچ و خم بازار. چسب‌فروش‌ها. موندم حیرون. انگار یه دنیای دیگه بود. هر کی یه مغازه‌ی یه متری دو متری داشت با جنس‌های بنجل. کثیف. تاریک. پسری یه لگن آب و یخ درست کرده بود توش نوشابه. بچه‌ها مردم داشتند پول در می‌آوردند. تو اون محیط با اون جنس‌های بنجل، با اون شغل عجیب، چطوری می‌شه به فکر آزادی بود؟  چند می‌فروشی؟ فاکتور دارم ۸۰۰ تومن. ۵۰ روزه همه چی رو تعطیل کردم و اونا داشتند پول درمی‌آوردند این مدت. خلاصه کلی رفتیم تو فکر
سر ناصرخسرو، یه دفعه صدای الله اکبر اومد. به نظرم همون جوون‌های منتظر بودند. کمتر از ۵۰ نفر. ایستگاه متروی ۱۵ خرداد، دوباره برگشتند سمت ناصر خسرو. می‌گفتند
بازاری با غیرت، حمایت حمایت - زرشک ملت چرا نشستین، ایران شده فلسطینالله اکبرمرگ بر دیکتاتور کسی نمی‌گفتیا حسین میر حسینزندانی سیاسی آزاد باید گردد
راستی، مردم عین بز نگاه می‌کردند و حداکثر فیلم‌برداری. البته یه خانم چادری یه فحشی هم داد. طبق معمول ادعای مالکیت الله بود و درک واقعی‌شون از اکبر بودن الله. بز بودن‌ مردم منو یاد خودم انداخت. پسری گفت چرا پس مردم نمی‌اند جلو؟ 
مونده بودند برند تو بازار یا نه. سر ناصرخسرو در حال مذاکرده بودند که اسپری اومد. شلوغ شد، چپیدند تو بازار چند نفری. الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور رو گفتند که یه جوونی تیشرت قرمزی شلوار لی، یکی‌شون رو گرفت و چند تا لگد زد باسن مبارک. پیرمردی گفت: برید گم‌ شید آمریکایی‌ها. اون چند نفر فهمیدند اوضاع پسه. بازاری دنبال پول در آوردنه. دکونش مهم تره. یکی می‌گفت بازار دست عسگراولایه. صنف دارند. تعطیل کنند باباشون رو در می‌ارند
می‌چرخیدیم تو بازار. رسیدیم یه جایی همه مغازه‌ها تعطیل بود. دقت کردیم دیدیم جواهر فروش‌هان. عکس‌هاش رو پیوست کردم. پرسیدم چه خبره؟ یارو گفت شلوغ شده. گفتم خب چرا تعطیل کردین؟ نمی‌ترسین اذیت‌تون کنند چیزا؟ گفت وقتی امنیت نیست، اگه شیشه رو شکوندند و جواهرها رو برداشتند، چی؟ گفت این لباس‌ شخصی‌ها و مامور همه‌شون کشنه‌اند. بعید نیست ازشون. یارو سبز بود. یه ۵-۶ تا نیرو هم اومد تو بازار و چرخید و رفت با کلاه. البته لباس شخصی‌ها با بی‌سیم هم بودند تو بازار
کلن این بازاری‌ها خصوصن طلافروش‌ها خیلی ترسو اند. فرتی مغازه رو می‌بندند که غارت نشه. من نمی دونم چرا تا حالا توی بازار تظاهرات نکردیم؟
اومدیم بیرون از بازار. شده بود عین بهارستان. پر از لباس شخصیتو مترو مردی پرسید بعد از ظهر کجاست؟ چرا بهارستان خبری نبود؟ بازار شلوغ شده بود؟ 
اینم از صبح تحلیف

  1. onlymehdi posted this